هرگز نميرد آنكه دلش زنده شده به عشق . . .

عشق ؛ وه اين عشق ، چه قاموس زيبايي است .چقدر دلنيش است . چه واژة دلربايي است اين عشق . اما در عين زيبايي و دلربايي عجب واژة پر دردسري است ، عجب درياي پر طلاطمي است اين عشق . دريايي كه كشتي آن ناخدايي ندارد ، سكاني ندارد ، توقفي ندارد ، ساحلي ندارد . مفهومي است سهل و ممتنع . در حالي كه آسان به نظر مي رسد در عين حال مشحون از مشكلهاست : «كه عشق آسان نمود اول ، ولي افتاد مشكلها . . . » عشق دست فرمانروايي بنام معشوق است . با صد هزار جلوه دلربايي مي كند ، همچون مثلث برمودا ، گردابي است كه كس را خلاصي از آن ميسر نيست .درد و بلايي است كه جان را مي سايد ، صبر و توان از كف مي برد . بلايي است كه بعضي ها در مقابلش تاب توان ندارند .  بعضي ها به پيشواز درد و بلاي عشق مي روند . حتي بعضي ها اين بلا را از خداوند عشق آفرين طلب مي كنند : « يا رب بلاي عشق ايله قيل آشنا مني / بير دم بلاي عشق دن ائتمه جدا مني »(ملا محمد فضولي ) . بعضي ها در عين اينكه خود به بلاي عشق دچارند ، ديگران را حذر مي دهند : « دئديم كونول ايچمه عشقين جاميني / ايچسن بو گئن دونيا دار اولاجاقدي / يا دوست اولما يا دا زحمته اينجي / دوست يولوندا بوران ، قار اولاجاقدي » (عاشيق العسگر ) . اين بيت استاد بارز نيزگوياي درد و غم او در طريقت عشق است : « باشيما غم ياغيشي ياغماسا گولمز گولشن / آشنايم غميله خلق اولونان گوندن من » .آري پير و مراد ما ؛ استاد عباس بارز عاشق بود . اين عشق ناكام به زندگي او مسير داد . اين بيت از شيخ اجل ؛ سعدي شيرازي ، شرح بيان بارز است : « همه قبيلة من عالمان دين بودند / مرا معلم عشق تو شاعري آموخت » . همة اعقاب و اجداد بارز نيز عالمان و خادمان دين بودند ولي اين عشق جگر سوز از عباس اسلامي ؛ بارز ساخت .او دل خود را غمخانة اين عشق ناكام كرد . سوخت و ساخت . همچون شمعي تا قطرة آخر پرتو افشاني كرد . واژه اي در زبان تركي داريم : « نيسگيل » متاسفانه هر چه مغزم را فشار دادم نتوانستم واژة معادل آنرا در فارسي پيدا كنم . اين «نيسگيل » هشتاد سال بارز را در حسرت نشاند و به انتظار فرجي گرفتار . شايد اين انتظار ، بارز را عمري طولاني داد تا بلكه روزي بتواند پري روياهايش را ملاقات كند ، راز دل بر او گشايد : « عهد كردم چو بيايي غم دل با تو بگويم . . .» ولي اين تنها درد  نبود كه بارز را عذاب مي داد ؛ درد نابرابري ها ، درد كشاورزان در بند اربابان فاسد ، درد كارگراني كه درآمدشان شكمشان را سير نمي كرد ، درد بي هويتي ، درد اجتماع دربند حكام ستمشاهي ، درد . . . اينها همه بارز را عذاب مي داد رجوع به اشعارش مي تواند شاهد اين مدعا باشد . آري او بحق ؛ « ائل شاعيري » بود . يك شاعر ملي تمام عيار . خودش هم اين امر را باور داشت : « ائل شاعيري يم ائل منه ناز ايله سه خوشدور . . .» علاقة فراوان به زبان مادري از او شاعر و مبارزي خستگي ناپذير ساخته بود . كمتر محفلي بود كه او سخن از فرهنگ ، هنر و زبان فخيم مردم آذربايجان نرانده باشد. به اين بند از يك « قوشما » بنام « محبت ماهنيسي » دقت كنيد : « بارز من وورغونم اؤز سئوگيليمه / اصيل فرهنگيمه ، آنا ديليمه / آلاندا بير دوستون الين اليمه / سانكي بير ميللتين الين سيخيرام ». هر وقت پروانه وار دورش را مي گرفتيم ، حضور ما را مرحمي بر درد تنهايي هايش مي انگاشت ، گل از گلش وا مي شد . پدارانه نهيب مي زد : « چرا زود زود به ديدارم نمي آييد » .با نگاه مهربان و نافذش همه را نگاه مي كرد . جلسه شعر خواني با اجازة او شروع مي شد با آنكه سن بالايي داشت و اين اواخر ، مريض احوال بود ؛ با دقت به اشعار گوش مي داد در پايان اگر نظري بر اشعار قرائت شده داشت با لحن پدرانه اشكالات را گوشزد مي كرد . هيچگاه دوست نداشت خودش را مطرح كند ، استاد بنامد ، ديگران را به استفاده از واژة استاد ، براي خودش مجبوركند . اما بحق استاد و سلطان الشعراي قره داغ بود و همه اين را قبول داشتند . در مراسمي كه در اوايل دهة هشتاد از سوي ادارة كل ارشاد استان ترتيب يافته بود ، شركت نكرد . ولي بخواهش اينجانب و جمعي از دوستان در مراسم تجليلي كه براي ايشان به همت جناب آقاي ضرغام نيا كه در مدت اندك مسئوليت در ادارة ارشاد اهر منشا خدمات بزرگي بود ، ترتيب داده بوديم بزرگوارانه شركت كرد و با بضاعت اندكي داشتيم برنامة تجليل با شكوهي برايش ترتيب داديم . در اين مجلس همسر مهربان و فداكار او نيز شركت داشت . فاطمه خانم كه بحق و با جرات مي توانم وي را مادر و همسر نمونة قره داغ بنامم بيش از نود درصد زحمات بارز به دوش او بود اين همسر فداكار ساليان سال ، بارز را مثل يك دستةگل نگاه داشت ، تر و خشكش كرد ، با تمام ناملايمات و مشكلات ساخت . بجرات مي توانم بگويم در موفقيت استاد بارز ، اين خانم نقش تعيين كننده داشت . بارز بيشتر ايام سال مهمان داشت مهماناني كه از شهرهاي گوناگون براي زيارت ايشان مي آمدند و پذيرايي از آنها مسلما كار سختي بود . صبر اين زن ستودني و مثال زدني است . بارز شاعر قلب ها بود هرچه مي نوشت در دلها جاي مي گرفت . آوازة شعرش مرزها در نورديده بود . در جمهوري آذربايجان ، تركيه و اكثر كشورهاي ترك زبان با بارز و اشعارش آشنايي داشتند . غزل هاي تركي استاد ، جايگاهي محكم در موسيقي مقامي آذربايجان داشت .غزل معروف و تكرار ناشدني « گئجه لر » ورد زبان خاص و عام بود و بارها اين غزل در قالب موسيقي از سوي خواننده هاي معروف خوانده شده بود.در انواع قوالب شعري استاد بود . قالب «دوردلوك » يا قوشماهاي او در سينه هاي عاشق هاي آذري جا خوش كرده بود و اين قالب شعري بيشتر در مورد مردم و آداب و رسوم آنها نوشته شده بود . نوعي درد اجتماع بود كه به نظم آمده بود . «محبت ماهنيسي » ، مارالان مارالي ،ياز ماهنيسي ، خياليم ، چوبان قارداش ، قوجا شئيور،و دهها شعر ديگر كه با ساز و آواز عاشق هاي قره داغ زينت بخش مجلسها مي شد .شعر بارز زاينده بود ، نشو و نما دهنده بود او علاوه بر آنكه از اساتيد برجستة شعر و غزل آذربايجان بود ، شعراي گرانسگي از فرزندانش را نيز تربيت كرده است :آقاي مسعود اسلامي ، بابك اسلامي ، قيام اسلامي . بجرات مي توان گفت بارز در شعر و غزل سبك نويني پايه گذاري كرد. آوردن اسامي عشاق محلي آذربايجان در غزل ها و ساير انواع شعري ، وارد كردن نوعي فلسفة مقاومت و مبارزه براي احقاق حقوق ، نوپردازي و . . . كه در فرصت مناسب بايد با ريزبيني و موشكافانه بررسي و پرداخته شود . در خاتمه بعنوان شاگردي كه همواره از محضرش فايده ها برده و خود را مديون بارز دانسته ، سعي كردم در الفاظي ناقص و الكن نوعي دين و سپاس خود را از استاد خود بجا آورده باشم . تا چه مقبول افتد و چه در نظر آيد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .